از بیت اللحم تا تبنین
گروهی در جشن آمدن مسیح بیت اللحم
گروهی چشمبراه آمدن مسیح تبنین ...
شب نوئل هم گذشت ...
مهدی شادکار ، بیست و پنج دسامبر دوهزار و یازده، پاریس
http://iblog-shadkar.blogspot.com/2011/12/blog-post_8502.html
http://iblog-shadkar.blogspot.com/2011/12/blog-post_8502.html
و عیسی زاده شد ... And Christ was born
کودکی، شمعی برافروخت
و عیسی در دلش زاده شد ...
مهدی شادکار
بامداد ۲۵ دسامبر ۲۰۱۰ - کلیسای سن ژانوییو میدان پانتئون پاریس
بامداد ۲۵ دسامبر ۲۰۱۰ - کلیسای سن ژانوییو میدان پانتئون پاریس
In Noel night, in a crowded cathedral
A little girl lit up a candle
And the Christ was born in her heart ...
mahdi shadkar
24 December 2010
St Geneviève Cathedral, PantheonSq
Paris
24 December 2010
St Geneviève Cathedral, PantheonSq
Paris
استادی برای زندگی
تقدیم به دکتر ش. ، استاد درس معماری شهرسازی دانشکده فنی
- خانم، زیر سماورتو زیاد کن که دیرم شد.
دکمه ی پیراهنش را می انداخت.
- تو این شهر بلبشو، با این ترافیک مزخرفش معلوم نیست به موقع می رسم دانشکده یا نه !
۸ صبح در دانشکده فنی کلاس داشت. تا خانمش میز صبحانه را آماده کند، او لباسش را پوشیده و موهایش را شانه زده بود. آمد و سر میز نشست.
- خانم کجا ؟
- میرم بخوابم !
در حالی که لقمه ی نان پنیر در دهانش می گذاشت غرغر کرد :
- خوب برو بخواب !
۲۵ دقیقه می شد که از خانه درآمده بود ولی هنوز به بلوار کشاورز هم نرسیده بود. ترافیک سنگین بود و او همش غرغر می کرد :
- این هم شد مدیریت شهری ؟ ..دن به این شهر !
ساختمانهای نامتناسب و ناجور، خیابانهای غیر اصولی، ازدیاد اتوموبیل، وای ! که او اصلا این روند را نمی پسندید. وقتی وارد دانشگاه شد، روبروی دانشکده فنی به سختی جای پارک پیدا کرد :
- اه اه ! یک پارکینگ مجزا هم نداره !
وارد کلاس شد. دانشجویان که سروصدا می کردند با ورودش آرام نشستند. زیاد تاخیر کرده بود. پس درس را شروع کرد. از بهینه کردن دیوارهای حمال ساختمان می گفت :
- مثلا این چه کلاسی یه که دارین؟ نگاه کنین دیوارهاش آخه به این کلفتی؟ چه سقف بلند بیخودی داره ! آدم سرش گیج میره. خوب می تونستن دو طبقه اش کنن !
و رسید به مدیریت شهری :
- بیمارستان رو اینور خیابون می سازن، آزمایشگاه رو اونور، مریضو با برانکار می خوان از خیابون رد کنن ماشین میزنه له اش می کنه ! بیا ! اینم یکیش !
بچه ها که به دقت گوش می کردند، خندیدند. خودش هم خندید.
- والله ! آخه این چه شهری یه ؟
دوباره خندید. بچه ها هم خندیدند. ادامه داد :
- یا مثلا مترو ساختن ! از ایستگاهش که در میای بالا، خروجیش باز میشه تو اتوبان، یه راست میری تو اتوبان ماشین می زنه له میشی ! نه پارکینگی نه چیزی ! اینم شد مملکت؟ برو اروپا رو ببین ؟
همه خندیدند. خنده دار بود. از فرودگاه های کشور انتقاد کرد.
- فرانکفورت هم فرودگاه داره خوب. مقایسه کنین. توش همه چیز داره. هتل، فروشگاه، همه چی. حالا یه چیزی بگم ؟ میگن یه سری از این ایرانیا که می خواستن برن فرانکفورت، فکر کردن فرودگاه ، همون شهر فرانکفورته. همونجا چند روزی اتراق کردن !
قاه قاه خندید. کلاس از خنده ترکید. ...
کلاس تمام شد. حاضر غایب کرد و از کلاس خارج شد. حالا می رفت امیر آباد، پردیس ۲ دانشکده فنی. آنجا هم یک کلاس داشت ...
در اروپا تحصیل کرده بود. امکان ماندن و زندگی در اروپا را هم داشت. ولی به کشورش باز گشته بود. با تمام نقص ها و کاستی هایش. شکوه ها و غرغر هایش هم مثل نفس کشیدن عادت لحظه ای اش شده بود. شاید اگر در اروپا بود، نظم و ترتیب و دیسیپلین آنجا، او را کسل می کرد. به هر حال، اینجا، تهران، ایران، زادگاه و وطنش بود ...
باید عجله می کرد. دیر می شد. ترافیک سنگین بود و او باید به موقع به امیر آباد می رسید. پس رفت که دوباره با خیابان های شلوغ، ترافیک، ساختمانهای کج و معوج و غیر اصولی و زشت، و شهر ناهماهنگ مواجه شود. ... دوباره می رفت که غرغر کند و ... خلاصه، دوباره می رفت که ... زندگی کند.
مهدی شادکار
چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۱
شماره ۵۰ روزنامه وقایع اتفاقیه ( اولین روزنامه دانشجویی کشور - دانشکده فنی دانشگاه تهران )
By
Labels
مدیریت منابع
تخصیص ۲۱ نفر / ساعت اشک ِ چشمهایم در هفته ؛
در غم او که چشمهایش،
دیگر مرا نمی بینند.
م.ش. مهر ۹۰ پاریس
در غم او که چشمهایش،
دیگر مرا نمی بینند.
م.ش. مهر ۹۰ پاریس
اشتراک در:
پستها (Atom)



